تبليغاتX
خاطرات و خطرات

خاطرات و خطرات

سخنی تازه بگو تا که جهان تازه شود...

                               بنام خالق دوستیها

سال ها دو برادر در مزرعه اي موروثی با هم زندگي ميکردند. يک روز برسر موضوعی جزئی، بین آنها جرو بحث رخ داد.

اختلاف آنها زياد شد و كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند.
از قضا يک روز درب خانه برادر بزرگ به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد کاري درمزرعه برایم داشته باشيد
برادر بزرگ جواب داد : بله، اتفاقاً مقداری کارهست. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن.
آن همسايه ، برادر کوچک  من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او اين کار را بخاطر کينه اي که از من دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري چوب دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.
نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگتر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟
نجارجواب داد: نه. چيزي لازم ندارم هنگام غروب وقتي او به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد.
 حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت و حالتی خشمگین رو به نجار کرد و درحالیکه اورا مرتب توبیخ و سرزنش می کرد با اعتراض گفت :از تو توقع نداشتم.مگرنگفته بودم برايم حصار بسازي پس چرا عوض مانع و حصار  پل ساختی؟
در همين لحظه برادر کوچکتر از راه رسيد و با ديدن پل از روي آن عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست.
وقتي برادر بزرگتر برگشت، نجاررا ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
 نزد او رفت و بعد از تشکر، از نجار خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زياد دیگری هست که بايد آنها را بسازم. پس باید رفت... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:54  توسط محمد  | 

خلاصه ...

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام

خلاصه ....

من کم کم می خوام توی این وبلاگ مطالبی بنویسم که مجوعه ای از کلیه ی مطالب بر گزیده و زیبا است اما می خوام آروم آروم پیش برم چون خیلی حوصله ی کار جدی ندارم

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 13:44  توسط محمد  |